سلام .باز امشب این دیونه دل بربامو بر سر میزند ...شب احساساتی تو دلم تلمبار شدن ک نمیزارن چشمام سنگین شه دلم میخواست چشامو میبستمو بخوابی عمیققق میرفتم اونقد عمیق ک یا بیدار نمیشدم و غرق درعمقش میشدم یا وقتی بیدار میشدم همه چی از ذهنم پاک شده بودو بیاد نمیاوردم خیلی سخته تو شرایطی قرار بگیری ک دل یه چیز میگه عقل چیز دیگه و بین این دو بخوای نقش بازی کنی و عاقلانه احساساتتو نشون بدی یا مخفیش کنی ک نفهمن چی تو سرت میگذره .یجایی احساس وقتی پیش میره خیلیا دیگه واسشون مهم نیست و میگن بزار هرچی دلو احساس میگه هر چه بادا باد ...واسه من پیروی از عقل و نادیده گرفتن احساس خیلی سخته و تلخ و دردآور اما همیشه تو زندگیم این تلخیو به شیرینی احساسی ک فرجامی جز غم نداره بجون خریدم مدتی زهرش کاممو تلخ و تمامه وجودمو سر کرده و تو کمای انجام عمل سخت بودم اما درنهایت از خودم راضی بودم .این روزها بازهم امتحان همیشگی انگار یبار دیگه درشرایط تست عقلو احساس قرار گرفتم و باید قبل از ذلالتی ک احساس برام به ارمغان میزاشت درد اما غرورو سربلندیه عقلو میپذیرفتم و انجامش میدادم چشامو بستمو ختم بخیرش کردم .خدایا ممنونم ک بمن قدرتشو دادی و هوامو داشتی .میدونم این تلخی بزودی باشیرینی واقعیتهای قشنگ زندگیم طعمشو از دست خواهد داد .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 1:15 توسط Lili
|
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: الینا رستگار
تاريخ: سه
شنبه
13 دی
1401 ساعت: 21:04